سایر · سعدی
حکایت اتابک تکله
1
در اخبار شاهان پیشینه هست
که چون تکله بر تخت زنگی نشست
2
به دورانش از کس نیازرد کس
سبق برد اگر خود همین بود و بس
3
چنین گفت یک ره به صاحبدلی
که عمرم بسر رفت بی حاصلی
4
بخواهم به کنج عبادت نشست
که دریابم این پنج روزی که هست
5
چو می بگذرد ملک و جاه و سریر
نبرد از جهان دولت الا فقیر
6
چو بشنید دانای روشن نفس
بتندی برآشفت کای تکله بس!
7
طریقت بجز خدمت خلق نیست
به تسبیح و سجاده و دلق نیست
8
تو بر تخت سلطانی خویش باش
به اخلاق پاکیزه درویش باش
9
بصدق و ارادت میان بسته دار
ز طامات و دعوی زبان بسته دار
10
قدم باید اندر طریقت نه دم
که اصلی ندارد دم بی قدم
11
بزرگان که نقد صفا داشتند
چنین خرقه زیر قبا داشتند