سایر · سعدی
صفت جمعیت اوقات درویشان راضی
1
مگو جاهی از سلطنت بیش نیست
که ایمن تر از ملک درویش نیست
2
سبکبار مردم سبک تر روند
حق این است و صاحبدلان بشنوند
3
تهیدست تشویش نانی خورد
جهانبان بقدر جهانی خورد
4
گدا را چو حاصل شود نان شام
چنان خوش بخسبد که سلطان شام
5
غم و شادمانی بسر می رود
به مرگ این دو از سر بدر می رود
6
چه آن را که بر سر نهادند تاج
چه آن را که بر گردن آمد خراج
7
اگر سرفرازی به کیوان برست
وگر تنگدستی به زندان درست
8
چو خیل اجل در سر هر دو تاخت
نمی شاید از یکدگرشان شناخت