سایر · سعدی
حکایت
1
چو الپ ارسلان جان به جان بخش داد
پسر تاج شاهی به سر برنهاد
2
به تربت سپردندش از تاجگاه
نه جای نشستن بد آماجگاه
3
چنین گفت دیوانه ای هوشیار
چو دیدش پسر روز دیگر سوار
4
زهی ملک و دوران سر در نشیب
پدر رفت و پای پسر در رکیب
5
چنین است گردیدن روزگار
سبک سیر و بدعهد و ناپایدار
6
چو دیرینه روزی سرآورد عهد
جوان دولتی سر برآرد ز مهد
7
منه بر جهان دل که بیگانه ای است
چو مطرب که هر روز در خانه ای است
8
نه لایق بود عیش با دلبری
که هر بامدادش بود شوهری
9
نکویی کن امسال چون ده تو راست
که سال دگر دیگری دهخداست