سایر · سعدی
گفتار اندر ملاطفت با دشمن از روی عاقبت اندیشی
1
چو شمشیر پیکار برداشتی
نگه دار پنهان ره آشتی
2
که لشکر کشوفان مغفر شکاف
نهان صلح جستند و پیدا مصاف
3
دل مرد میدان نهانی بجوی
که باشد که در پایت افتد چو گوی
4
چو سالاری از دشمن افتد به چنگ
به کشتن برش کرد باید درنگ
5
که افتد کز این نیمه هم سروری
بماند گرفتار در چنبری
6
اگر کشتی این بندی ریش را
نبینی دگر بندی خویش را
7
نترسد که دورانش بندی کند
که بر بندیان زورمندی کند؟
8
کسی بندیان را بود دستگیر
که خود بوده باشد به بندی اسیر
9
اگر سرنهد بر خطت سروری
چو نیکش بداری، نهد دیگری
10
اگر خفیه ده دل بدست آوری
از آن به که صدره شبیخون بری