سایر · سعدی
گفتار اندر پوشیدن راز خویش
1
به تدبیر جنگ بد اندیش کوش
مصالح بیندیش و نیت بپوش
2
منه در میان راز با هر کسی
که جاسوس همکاسه دیدم بسی
3
سکندر که با شرقیان حرب داشت
درخیمه گویند در غرب داشت
4
چو بهمن به زاولستان خواست شد
چپ آوازه افگند و از راست شد
5
اگر جز تو داند که عزم تو چیست
بر آن رای و دانش بباید گریست
6
کرم کن، نه پرخاش و کین آوری
که عالم به زیر نگین آوری
7
چو کاری برآید به لطف و خوشی
چه حاجت به تندی و گردن کشی؟
8
نخواهی که باشد دلت دردمند
دل درمندان برآور زبند
9
به بازو توانا نباشد سپاه
برو همت از ناتوانان بخواه
10
دعای ضعیفان امیدوار
ز بازوی مردی به آید به کار
11
هر آن کاستعانت به درویش برد
اگر بر فریدون زد از پیش برد