کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت عابد با شوخ دیده

1

زبان دانی آمد به صاحبدلی

که محکم فرومانده ام در گلی

2

یکی سفله را ده درم بر من است

که دانگی از او بر دلم ده من است

3

همه شب پریشان از او حال من

همه روز چون سایه دنبال من

4

بکرد از سخنهای خاطر پریش

درون دلم چون در خانه ریش

5

خدایش مگر تا ز مادر بزاد

جز این ده درم چیز دیگر نداد

6

ندانسته از دفتر دین الف

نخوانده بجز باب لاینصرف

7

خور از کوه یک روز سر بر نزد

که این قلتبان حلقه بر در نزد

8

در اندیشه ام تا کدامم کریم

از آن سنگدل دست گیرد به سیم

9

شنید این سخن پیر فرخ نهاد

درستی دو، در آستینش نهاد

10

زر افتاد در دست افسانه گوی

برون رفت ازان جا چو زر تازه روی

11

یکی گفت: شیخ این ندانی که کیست؟

بر او گر بمیرد نباید گریست

12

گدایی که بر شیر نر زین نهد

ابو زید را اسب و فرزین نهد

13

بر آشفت عابد که خاموش باش

تو مرد زبان نیستی، گوش باش

14

اگر راست بود آنچه پنداشتم

ز خلق آبرویش نگه داشتم

15

وگر شوخ چشمی و سالوس کرد

الا تا نپنداری افسوس کرد

16

که خود را نگه داشتم آبروی

ز دست چنان گر بزی یافه گوی

17

بد و نیک را بذل کن سیم و زر

که این کسب خیرست و آن دفع شر

18

خنک آن که در صحبت عاقلان

بیاموزد اخلاق صاحبدلان

19

گرت عقل و رای است و تدبیر و هوش

به عزت کنی پند سعدی به گوش

20

که اغلب در این شیوه دارد مقال

نه در چشم و زلف و بناگوش و خال

متن شعر کپی شد.