سایر · سعدی
گفتار اندر گردش روزگار
1
تو با خلق سهلی کن ای نیکبخت
که فردا نگیرد خدا بر تو سخت
2
گر از پا درآید، نماند اسیر
که افتادگان را بود دستگیر
3
به آزار فرمان مده بر رهی
که باشد که افتد به فرماندهی
4
چو تمکین و جاهت بود بر دوام
مکن زور بر ضعف درویش و عام
5
که افتد که با جاه و تمکین شود
چو بیدق که ناگاه فرزین شود
6
نصیحت شنو مردم دور بین
نپاشند در هیچ دل تخم کین
7
خداوند خرمن زیان می کند
که بر خوشه چین سرگران می کند
8
نترسد که نعمت به مسکین دهند
وزان بار غم بر دل این نهند؟
9
بسا زرومندا که افتاد سخت
بس افتاده را یاوری کرد بخت
10
دل زیر دستان نباید شکست
مبادا که روزی شوی زیر دست