کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان

1

به ره در یکی پیشم آمد جوان

بتگ در پیش گوسفندی دوان

2

بدو گفتم این ریسمان است و بند

که می آرد اندر پیت گوسفند

3

سبک طوق و زنجیر از او باز کرد

چپ و راست پوییدن آغاز کرد

4

هنوز از پیش تازیان می دوید

که جو خورده بود از کف مرد وخوید

5

چو باز آمد از عیش و بازی بجای

مرا دید و گفت ای خداوند رای

6

نه این ریسمان می برد با منش

که احسان کمندی است در گردنش

7

به لطفی که دیده ست پیل دمان

نیارد همی حمله بر پیلبان

8

بدان را نوازش کن ای نیکمرد

که سگ پاس دارد چو نان تو خورد

9

بر آن مرد کندست دندان یوز

که مالد زبان بر پنیرش دو روز

متن شعر کپی شد.