سایر · سعدی
حکایت در معنی صید کردن دلها به احسان
1
به ره در یکی پیشم آمد جوان
بتگ در پیش گوسفندی دوان
2
بدو گفتم این ریسمان است و بند
که می آرد اندر پیت گوسفند
3
سبک طوق و زنجیر از او باز کرد
چپ و راست پوییدن آغاز کرد
4
هنوز از پیش تازیان می دوید
که جو خورده بود از کف مرد وخوید
5
چو باز آمد از عیش و بازی بجای
مرا دید و گفت ای خداوند رای
6
نه این ریسمان می برد با منش
که احسان کمندی است در گردنش
7
به لطفی که دیده ست پیل دمان
نیارد همی حمله بر پیلبان
8
بدان را نوازش کن ای نیکمرد
که سگ پاس دارد چو نان تو خورد
9
بر آن مرد کندست دندان یوز
که مالد زبان بر پنیرش دو روز