سایر · سعدی
حکایت
1
یکی را پسر گم شد از راحله
شبانگه بگردید در قافله
2
ز هر خیمه پرسید وهر سو شتافت
به تاریکی آن روشنایی بیافت
3
چو آمد بر مردم کاروان
شنیدم که می گفت با ساروان
4
ندانی که چون راه بردم به دوست!
هر آن کس که پیش آمدم گفتم اوست
5
از آن اهل دل در پی هرکسند
که باشد که روزی به مردی رسند
6
برند از برای دلی بارها
کشند از برای گلی خارها