سایر · سعدی
حکایت در فدا شدن اهل محبت و غنیمت شمردن
1
یکی تشنه می گفت و جان می سپرد
خنک نیکبختی که در آب مرد
2
بدو گفت نابالغی کای عجب
چو مردی چه سیراب و چه خشک لب
3
بگفتا نه آخر دهان تر کنم
که تا جان شیرینش در سر کنم؟
4
فتد تشنه در آبدان عمیق
که داند که سیراب میرد غریق
5
اگر عاشقی دامن او بگیر
وگر گویدت جان بده، گو بگیر
6
بهشت تن آسانی آنگه خوری
که بر دوزخ نیستی بگذری
7
دل تخم کاران بود رنج کش
چو خرمن برآید بخسبند خوش
8
در این مجلس آن کس به کامی رسید
که در دور آخر به جامی رسید