سایر · سعدی
حکایت در صبر بر جفای آن که از او صبر نتوان کرد
1
شکایت کند نوعروسی جوان
به پیری ز داماد نامهربان
2
که مپسند چندین که با این پسر
به تلخی رود روزگارم بسر
3
کسانی که با ما در این منزلند
نبینم که چون من پریشان دلند
4
زن و مرد با هم چنان دوستند
که گویی دو مغز و یکی پوستند
5
ندیدم در این مدت از شوی من
که باری بخندید در روی من
6
شنید این سخن پیر فرخنده فال
سخندان بود مرد دیرینه سال
7
یکی پاسخش داد شیرین و خوش
که گر خوبروی است بارش بکش
8
دریغ است روی از کسی تافتن
که دیگر نشاید چنو یافتن
9
چرا سرکشی زان که گر سرکشد
به حرف وجودت قلم درکشد؟
10
یکم روز بر بنده ای دل بسوخت
که می گفت و فرماندهش می فروخت
11
تو را بنده از من به افتد بسی
مرا چون تو دیگر نیفتد کسی