سایر · سعدی
حکایت
1
طبیبی پری چهره در مرو بود
که در باغ دل قامتش سرو بود
2
نه از درد دلهای ریشش خبر
نه از چشم بیمار خویشش خبر
3
حکایت کند دردمندی غریب
که خوش بود چندی سرم با طبیب
4
نمی خواستم تندرستی خویش
که دیگر نیاید طبیبم به پیش
5
بسا عقل زورآور چیردست
که سودای عشقش کند زیردست
6
چو سودا خرد را بمالید گوش
نیارد دگر سر برآورد هوش