سایر · سعدی
حکایت در معنی استیلای عشق بر عقل
1
یکی پنجه آهنین راست کرد
که با شیر زورآوری خواست کرد
2
چو شیرش به سرپنجه در خود کشید
دگر زور در پنجه در خود ندید
3
یکی گفتش آخر چه خسبی چو زن؟
به سرپنجه آهنینش بزن
4
شنیدم که مسکین در آن زیر گفت
نشاید بدین پنجه با شیر گفت
5
چو بر عقل دانا شود عشق چیر
همان پنجه آهنین است و شیر
6
تو در پنجه شیر مرد اوژنی
چه سودت کند پنجه آهنی؟
7
چو عشق آمد از عقل دیگر مگوی
که در دست چوگان اسیرست گوی