سایر · سعدی
حکایت در معنی عزت محبوب در نظر محب
1
میان دوعم زاده وصلت فتاد
دو خورشید سیمای مهتر نژاد
2
یکی را به غایت خوش افتاده بود
دگر نافر و سرکش افتاده بود
3
یکی خلق و لطفی پریوار داشت
یکی روی در روی دیوار داشت
4
یکی خویشتن را بیاراستی
دگر مرگ خویش از خدا خواستی
5
پسر را نشاندند پیران ده
که مهرت بر او نیست مهرش بده
6
بخندید و گفتا به صد گوسفند
تغابن نباشد رهایی ز بند
7
به ناخن پری چهره می کند پوست
که هرگز بدین کی شکیبم ز دوست؟
8
نه صد گوسفندم که سیصد هزار
نباید به نادیدن روی یار
9
تو را هرچه مشغول دارد ز دوست
اگر راست خواهی دلارامت اوست
10
یکی پیش شوریده حالی نبشت
که دوزخ تمنا کنی یا بهشت؟
11
بگفتا مپرس از من این ماجری
پسندیدم آنچ او پسندد مرا