سایر · سعدی
حکایت مجنون و صدق محبت او
1
به مجنون کسی گفت کای نیک پی
چه بودت که دیگر نیایی به حی؟
2
مگر در سرت شور لیلی نماند
خیالت دگر گشت و میلی نماند؟
3
چو بشنید بیچاره بگریست زار
که ای خواجه دستم ز دامن بدار
4
مرا خود دلی دردمندست ریش
تو نیزم نمک بر جراحت مریش
5
نه دوری دلیل صبوری بود
که بسیار دوری ضروری بود
6
بگفت ای وفادار فرخنده خوی
پیامی که داری به لیلی بگوی
7
بگفتا مبر نام من پیش دوست
که حیف است نام من آن جا که اوست