سایر · سعدی
حکایت
1
به شهری در از شام غوغا فتاد
گرفتند پیری مبارک نهاد
2
هنوز آن حدیثم به گوش اندرست
چو قیدش نهادند بر پای و دست
3
که گفت ارنه سلطان اشارت کند
که را زهره باشد که غارت کند؟
4
بباید چنین دشمنی دوست داشت
که می دانمش دوست بر من گماشت
5
اگر عز وجاه است و گر ذل و قید
من از حق شناسم، نه از عمرو و زید
6
ز علت مدار، ای خردمند، بیم
چو داروی تلخت فرستد حکیم
7
بخور هرچه آید ز دست حبیب
نه بیمار داناترست از طبیب