سایر · سعدی
حکایت
1
شکر لب جوانی نی آموختی
که دلها در آتش چو نی سوختی
2
پدر بارها بانگ بر وی زدی
به تندی و آتش در آن نی زدی
3
شبی بر ادای پسر گوش کرد
سماعش پریشان و مدهوش کرد
4
همی گفت بر چهره افگنده خوی
که آتش به من در زد این بار نی
5
ندانی که شوریده حالان مست
چرا برفشانند در رقص دست؟
6
گشاید دری بر دل از واردات
فشاند سر دست بر کاینات
7
حلالش بود رقص بر یاد دوست
که هر آستینیش جانی در اوست
8
گرفتم که مردانه ای در شنا
برهنه توانی زدن دست و پا
9
بکن خرقه نام و ناموس و زرق
که عاجز بود مرد با جامه غرق
10
تعلق حجاب است و بی حاصلی
چو پیوندها بگسلی واصلی