سایر · سعدی
حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت
1
جوانی خردمند پاکیزه بوم
ز دریا برآمد به در بند روم
2
در او فضل دیدند و فقر و تمیز
نهادند رختش به جایی عزیز
3
مه عابدان گفت روزی به مرد
که خاشاک مسجد بیفشان و گرد
4
همان کاین سخن مرد رهرو شنید
برون رفت و بازش نشان کس ندید
5
بر آن حمل کردند یاران و پیر
که پروای خدمت ندارد فقیر
6
دگر روز خادم گرفتش به راه
که ناخوب کردی به رای تباه
7
ندانستی ای کودک خودپسند
که مردان ز خدمت به جایی رسند
8
گرستن گرفت از سر صدق و سوز
که ای یار جان پرور دلفروز
9
نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک
من آلوده بودم در آن جای پاک
10
گرفتم قدم لاجرم باز پس
که پاکیزه به مسجد از خاک و خس
11
طریقت جز این نیست درویش را
که افگنده دارد تن خویش را
12
بلندیت باید تواضع گزین
که آن بام را نیست سلم جز این