کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت در معنی نظر مردان در خود به حقارت

1

جوانی خردمند پاکیزه بوم

ز دریا برآمد به در بند روم

2

در او فضل دیدند و فقر و تمیز

نهادند رختش به جایی عزیز

3

مه عابدان گفت روزی به مرد

که خاشاک مسجد بیفشان و گرد

4

همان کاین سخن مرد رهرو شنید

برون رفت و بازش نشان کس ندید

5

بر آن حمل کردند یاران و پیر

که پروای خدمت ندارد فقیر

6

دگر روز خادم گرفتش به راه

که ناخوب کردی به رای تباه

7

ندانستی ای کودک خودپسند

که مردان ز خدمت به جایی رسند

8

گرستن گرفت از سر صدق و سوز

که ای یار جان پرور دلفروز

9

نه گرد اندر آن بقعه دیدم نه خاک

من آلوده بودم در آن جای پاک

10

گرفتم قدم لاجرم باز پس

که پاکیزه به مسجد از خاک و خس

11

طریقت جز این نیست درویش را

که افگنده دارد تن خویش را

12

بلندیت باید تواضع گزین

که آن بام را نیست سلم جز این

متن شعر کپی شد.