سایر · سعدی
حکایت در محرومی خویشتن بینان
1
یکی در نجوم اندکی دست داشت
ولی از تکبر سری مست داشت
2
بر گوشیار آمد از راه دور
دلی پر ارادت، سری پر غرور
3
خردمند از او دیده بردوختی
یکی حرف در وی نیاموختی
4
چو بی بهره عزم سفر کرد باز
بدو گفت دانای گردن فراز
5
تو خود را گمان برده ای پر خرد
انائی که پر شد دگر چون برد؟
6
ز دعوی پری زان تهی می روی
تهی آی تا پر معنای شوی
7
ز هستی در آفاق سعدی صفت
تهی گرد و باز آی پر معرفت