سایر · سعدی
حکایت در معنی تواضع و نیازمندی
1
ز ویرانه عارفی ژنده پوش
یکی را نباح سگ آمد به گوش
2
به دل گفت کوی سگ این جا چراست؟
درآمد که درویش صالح کجاست؟
3
نشان سگ از پیش و از پس ندید
بجز عارف آن جا دگر کس ندید
4
خجل بازگردیدن آغاز کرد
که شرم آمدش بحث آن راز کرد
5
شنید از درون عارف آواز پای
هلا گفت بر در چه پایی؟ درآی
6
نپنداری ای دیده روشنم
کز ایدر سگ آواز کرد، این منم
7
چو دیدم که بیچارگی می خرد
نهادم ز سر کبر و رای و خرد
8
چو سگ بر درش بانگ کردم بسی
که مسکین تر از سگ ندیدم کسی
9
چو خواهی که در قدر والا رسی
ز شیب تواضع به بالا رسی
10
در این حضرت آنان گرفتند صدر
که خود را فروتر نهادند قدر
11
چو سیل اندر آمد به هول و نهیب
فتاد از بلندی به سر در نشیب
12
چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد
به مهر آسمانش به عیوق برد