کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

سایر ·

حکایت در معنی تواضع و نیازمندی

1

ز ویرانه عارفی ژنده پوش

یکی را نباح سگ آمد به گوش

2

به دل گفت کوی سگ این جا چراست؟

درآمد که درویش صالح کجاست؟

3

نشان سگ از پیش و از پس ندید

بجز عارف آن جا دگر کس ندید

4

خجل بازگردیدن آغاز کرد

که شرم آمدش بحث آن راز کرد

5

شنید از درون عارف آواز پای

هلا گفت بر در چه پایی؟ درآی

6

نپنداری ای دیده روشنم

کز ایدر سگ آواز کرد، این منم

7

چو دیدم که بیچارگی می خرد

نهادم ز سر کبر و رای و خرد

8

چو سگ بر درش بانگ کردم بسی

که مسکین تر از سگ ندیدم کسی

9

چو خواهی که در قدر والا رسی

ز شیب تواضع به بالا رسی

10

در این حضرت آنان گرفتند صدر

که خود را فروتر نهادند قدر

11

چو سیل اندر آمد به هول و نهیب

فتاد از بلندی به سر در نشیب

12

چو شبنم بیفتاد مسکین و خرد

به مهر آسمانش به عیوق برد

متن شعر کپی شد.