سایر · سعدی
حکایت
1
گدایی شنیدم که در تنگ جای
نهادش عمر پای بر پشت پای
2
ندانست بیچاره درویش کوست
که رنجیده دشمن نداند ز دوست
3
برآشفت بر وی که کوری مگر؟
بدو گفت سالار عادل عمر
4
نه کورم ولیکن خطا رفت کار
ندانستم از من گنه در گذار
5
چه منصف بزرگان دین بوده اند
که با زیر دستان چنین بوده اند
6
فروتن بود هوشمند گزین
نهد شاخ پر میوه سر بر زمین
7
بنازند فردا تواضع کنان
نگون از خجالت سر گرد نان
8
اگر می بترسی ز روز شمار
ازان کز تو ترسد خطا در گذار
9
مکن خیره بر زیر دستان ستم
که دستی است بالای دست تو هم