سایر · سعدی
حکایت طبیب و کرد
1
شبی کردی از درد پهلو نخفت
طبیبی در آن ناحیت بود و گفت
2
از این دست کو برگ رز می خورد
عجب دارم ار شب به پایان برد
3
که در سینه پیکان تیر تتار
به از نقل ماکول ناسازگار
4
گر افتد به یک لقمه در روده پیچ
همه عمر نادان برآید به هیچ
5
قضا را طبیب اندر آن شب بمرد
چهل سال از این رفت و زنده ست کرد