سایر · سعدی
حکایت
1
یکی مرد درویش در خاک کیش
نکو گفت با همسر زشت خویش
2
چو دست قضا زشت رویت سرشت
میندای گلگونه بر روی زشت
3
که حاصل کند نیکبختی به زور؟
به سرمه که بینا کند چشم کور؟
4
نیاید نکوکار از بدرگان
محال است دوزندگی از سگان
5
همه فیلسوفان یونان و روم
ندانند کرد انگبین از ز قوم
6
ز وحشی نیاید که مردم شود
به سعی اندر او تربیت گم شود
7
توان پاک کردن ز زنگ آینه
ولیکن نیاید ز سنگ آینه
8
به کوشش نروید گل از شاخ بید
نه زنگی به گرما به گردد سپید
9
چو رد می نگردد خدنگ قضا
سپر نیست مربنده را جز رضا