سایر · سعدی
مثل
1
شتر بچه با مادر خویش گفت:
بس از رفتن، آخر زمانی بخفت
2
بگفت ار به دست منستی مهار
ندیدی کسم بارکش در قطار
3
قضا کشتی آن جا که خواهد برد
وگر ناخدا جامه بر تن درد
4
مکن سعدیا دیده بر دست کس
که بخشنده پروردگارست و بس
5
اگر حق پرستی ز درها بست
که گر وی براند نخواند کست
6
گر او تاجدارت کند سر برآر
وگرنه سر ناامیدی بخار