سایر · سعدی
حکایت
1
مرا حاجیی شانه عاج داد
که رحمت بر اخلاق حجاج باد
2
شنیدم که باری سگم خوانده بود
که از من به نوعی دلش مانده بود
3
بینداختم شانه کاین استخوان
نمی بایدم دیگرم سگ مخوان
4
مپندار چون سرکه خود خورم
که جور خداوند حلوا برم
5
قناعت کن ای نفس بر اندکی
که سلطان و درویش بینی یکی
6
چرا پیش خسرو به خواهش روی
چو یک سو نهادی طمع، خسروی
7
وگر خود پرستی شکم طبله کن
در خانه این و آن قبله کن