سایر · سعدی
حکایت
1
یکی را تب آمد ز صاحبدلان
کسی گفت شکر بخواه از فلان
2
بگفت ای پسر تلخی مردنم
به از جور روی ترش بردنم
3
شکر عاقل از دست آن کس نخورد
که روی از تکبر بر او سر که کرد
4
مرو از پی هرچه دل خواهدت
که تمکین تن نور جان کاهدت
5
کند مرد را نفس اماره خوار
اگر هوشمندی عزیزش مدار
6
اگر هرچه باشد مرادت خوری
ز دوران بسی نامرادی بری
7
تنور شکم دم بدم تافتن
مصیبت بود روز نایافتن
8
به تنگی بریزاندت روی رنگ
چو وقت فراخی کنی معده تنگ
9
کشد مرد پرخواره بار شکم
وگر در نیابد کشد بار غم
10
شکم بنده بسیار بینی خجل
شکم پیش من تنگ بهتر که دل