سایر · سعدی
حکایت در مذلت بسیار خوردن
1
چه آوردم از بصره دانی عجب
حدیثی که شیرین ترست از رطب
2
تنی چند در خرقه راستان
گذشتیم بر طرف خرماستان
3
یکی در میان معده انبار بود
از این تنگ چشمی شکم خوار بود
4
میان بست مسکین و شد بر درخت
وزان جا به گردن در افتاد سخت
5
رئیس ده آمد که این را که کشت؟
بگفتم مزن بانگ بر ما درشت
6
شکم دامن اندر کشیدش ز شاخ
بود تنگدل رودگانی فراخ
7
نه هر بار خرما توان خورد و برد
لت انبار بد عاقبت خورد و مرد
8
شکم بند دست است و زنجیر پای
شکم بنده نادر پرستد خدای
9
سراسر شکم شد ملخ لاجرم
به پایش کشد مور کوچک شکم