سایر · سعدی
حکایت
1
شکم صوفیی را زبون کرد و فرج
دو دینار بر هر دوان کرد خرج
2
یکی گفتش از دوستان در نهفت
چه کردی بدین هر دو دینار؟ گفت
3
به دیناری از پشت راندم نشاط
به دیگر، شکم را کشیدم سماط
4
فرومایگی کردم وابلهی
که این همچنان پر نشد وان تهی
5
غذا گر لطیف است و گر سرسری
چو دیرت به دست اوفتد خوش خوری
6
سر آنگه به بالین نهد هوشمند
که خوابش به قهر آورد در کمند
7
مجال سخن تا نیابی مگوی
چو میدان نبینی نگهدار گوی
8
وز اندازه بیرون، مرو پیش زن
نه دیوانه ای تیغ بر خود مزن
9
به بی رغبتی شهوت انگیختن
به رغبت بود خون خود ریختن
10
برو اندرونی بدست آر پاک
شکم پر نخواهد شد الا به خاک