سایر · سعدی
حکایت
1
یکی نان خورش جز پیازی نداشت
چو دیگر کسان برگ و سازی نداشت
2
کسی گفتش ای سغبه خاکسار
برو طبخی از خوان یغما بیار
3
بخواه و مدار ای پسر شرم و باک
که مقطوع روزی بود شرمناک
4
قبا بست و چاپک نوردید دست
قبایش دریدند و دستش شکست
5
همی گفت و بر خویشتن می گریست
که مر خویشتن کرده را چاره چیست؟
6
بلا جوی باشد گرفتار آز
من وخانه من بعد و نان و پیاز
7
جوینی که از سعی بازو خورم
به از میده بر خوان اهل کرم
8
چه دلتنگ خفت آن فرومایه دوش
که بر سفره دیگران داشت گوش