سایر · سعدی
حکایت
1
یکی ناسزا گفت در وقت جنگ
گریبان دریدند وی را به چنگ
2
قفا خورده گریان وعریان نشست
جهاندیده ای گفتش ای خودپرست
3
چو غنچه گرت بسته بودی دهن
دریده ندیدی چو گل پیرهن
4
سراسیمه گوید سخن بر گزاف
چو طنبور بی مغز بسیار لاف
5
نبینی که آتش زبان است و بس
به آبی توان کشتنش در نفس؟
6
اگر هست مرد از هنر بهره ور
هنر خود بگوید نه صاحب هنر
7
اگر مشک خالص نداری مگوی
ورت هست خود فاش گردد به بوی
8
به سوگند گفتن که زر مغربی است
چه حاجت؟ محک خود بگوید که چیست