سایر · سعدی
حکایت اندر نکوهش غمازی و مذلت غمازان
1
یکی گفت با صوفیی در صفا
ندانی فلانت چه گفت از قفا؟
2
بگفتا خموش، ای برادر، بخفت
ندانسته بهتر که دشمن چه گفت
3
کسانی که پیغام دشمن برند
ز دشمن همانا که دشمن ترند
4
کسی قول دشمن نیارد به دوست
جز آن کس که در دشمنی یار اوست
5
نیارست دشمن جفا گفتنم
چنان کز شنیدن بلرزد تنم
6
تو دشمن تری کاوری بر دهان
که دشمن چنین گفت اندر نهان
7
سخن چین کند تازه جنگ قدیم
به خشم آورد نیکمرد سلیم
8
ازان همنشین تا توانی گریز
که مر فتنه خفته را گفت خیز
9
سیه چال و مرد اندر او بسته پای
به از فتنه از جای بردن به جای
10
میان دو تن جنگ چون آتش است
سخن چین بدبخت هیزم کش است