سایر · سعدی
حکایت
1
شبی دعوتی بود در کوی من
ز هر جنس مردم در او انجمن
2
چو آواز مطرب برآمد ز کوی
به گردون شد از عاشقان های و هوی
3
پری پیکری بود محبوب من
بدو گفتم ای لعبت خوب من
4
چرا با رفیقان نیایی به جمع
که روشن کنی مجلس ما چو شمع؟
5
شنیدم سهی قامت سیم تن
که می رفت و می گفت با خویشتن
6
محاسن چو مردان نداری به دست
نه مردی بود پیش مردان نشست
7
سیه نامه تر زان مخنث مخواه
که پیش از خطش روی گردد سیاه
8
ازان بی حمیت بباید گریخت
که نامردیش آب مردان بریخت
9
پسر کو میان قلندر نشست
پدر گو ز خیرش فروشوی دست
10
دریغش مخور بر هلاک و تلف
که پیش از پدر، مرده به ناخلف