سایر · سعدی
گفتار اندر پرهیز کردن از صحبت احداث
1
خرابت کند شاهد خانه کن
برو خانه آباد گردان به زن
2
نشاید هوس باختن با گلی
که هر بامدادش بود بلبلی
3
چو خود را به هر مجلسی شمع کرد
تو دیگر چو پروانه گردش مگرد
4
زن خوب خوش خوی آراسته
چه ماند به نادان نو خاسته؟
5
در او دم چو غنچه دمی از وفا
که از خنده افتد چو گل در قفا
6
نه چون کودک پیچ بر پیچ شنگ
که چون مقل نتوان شکستن به سنگ
7
مبین دل فریبش چو حور بهشت
کزان روی دیگر چو غول است زشت
8
گرش پای بوسی نداردت پاس
ورش خاک باشی نداند سپاس
9
سر از مغز و دست از درم کن تهی
چو خاطر به فرزند مردم دهی
10
مکن بد به فرزند مردم نگاه
که فرزند خویشت برآید تباه