سایر · سعدی
حکایت
1
جوانی سر از رای مادر بتافت
دل دردمندش به آذر بتافت
2
چو بیچاره شد پیشش آورد مهد
که ای سست مهر فراموش عهد
3
نه در مهد نیروی حالت نبود
مگس راندن از خود مجالت نبود؟
4
تو آنی کزان یک مگس رنجه ای
که امروز سالار و سرپنجه ای
5
به حالی شوی باز در قعر گور
که نتوانی از خویشتن دفع مور
6
دگر دیده چون برفروزد چراغ
چو کرم لحد خورد پیه دماغ؟
7
چه پوشیده چشمی ببینی که راه
نداند همی وقت رفتن ز چاه
8
تو گر شکر کردی که با دیده ای
وگرنه تو هم چشم پوشیده ای