سایر · سعدی
حکایت
1
فقیهی بر افتاده مستی گذشت
به مستوری خویش مغرور گشت
2
ز نخوت بر او التفاتی نکرد
جوان سر برآورد کای پیرمرد
3
تکبر مکن چون به نعمت دری
که محرومی آید ز مستکبری
4
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند
5
نه آخر در امکان تقدیر هست
که فردا چو من باشی افتاده مست؟
6
تو را آسمان خط به مسجد نبشت
مزن طعنه بر دیگری در کنشت
7
ببند ای مسلمان به شکرانه دست
که زنار مغ بر میانت نبست
8
نه خود می رود هر که جویان اوست
به عنفش کشان می برد لطف دوست