سایر · سعدی
گفتار اندر غنیمت شمردن جوانی پیش از پیری
1
جوانا ره طاعت امروز گیر
که فردا جوانی نیاید ز پیر
2
فراغ دلت هست و نیروی تن
چو میدان فراخ است گویی بزن
3
من این روز را قدر نشناختم
بدانستم اکنون که در باختم
4
قضا روزگاری ز من در ربود
که هر روزی از وی شبی قدر بود
5
چه کوشش کند پیر خر زیر بار؟
تو می رو که بر باد پایی سوار
6
شکسته قدح ور ببندند چست
نیاورد خواهد بهای درست
7
کنون کاوفتادت به غفلت ز دست
طریقی ندارد مگر باز بست
8
که گفتت به جیحون درانداز تن؟
چو افتاد، هم دست و پایی بزن
9
به غفلت بدادی ز دست آب پاک
چه چاره کنون جز تیمم به خاک؟
10
چو از چاپکان در دویدن گرو
نبردی، هم افتان و خیزان برو
11
گر آن باد پایان برفتند تیز
تو بی دست و پای از نشستن بخیز