سایر · سعدی
حکایت در معنی بیداری از خواب غفلت
1
فرو رفت جم را یکی نازنین
کفن کرد چون کرمش ابریشمین
2
به دخمه برآمد پس از چند روز
که بر وی بگرید به زاری و سوز
3
چو پوسیده دیدش حریرین کفن
به فکرت چنین گفت با خویشتن
4
من از کرم برکنده بودم به زور
بکندند از او باز کرمان گور
5
دو بیتم جگر کرد روزی کباب
که می گفت گوینده ای با رباب:
6
دریغا که بی ما بسی روزگار
بروید گل و بشکفد نوبهار
7
بسی تیر و دی ماه و اردیبهشت
برآید که ما خاک باشیم و خشت