سایر · سعدی
حکایت
1
شبی خفته بودم به عزم سفر
پی کاروانی گرفتم سحر
2
که آمد یکی سهمگین باد و گرد
که بر چشم مردم جهان تیره کرد
3
به ره در یکی دختر خانه بود
به معجر غبار از پدر می زدود
4
پدر گفتش ای نازنین چهر من
که داری دل آشفته مهر من
5
نه چندان نشیند در این دیده خاک
که بازش به معجر توان کرد پاک
6
بر این خاک چندان صبا بگذرد
که هر ذره از ما به جایی برد
7
تو را نفس رعنا چو سرکش ستور
دوان می برد تا سر شیب گور
8
اجل ناگهت بگسلاند رکیب
عنان باز نتوان گرفت از نشیب