سایر · سعدی
حکایت
1
یکی برد با پادشاهی ستیز
به دشمن سپردش که خونش بریز
2
گرفتار در دست آن کینه توز
همی گفت هر دم به زاری و سوز
3
اگر دوست بر خود نیازردمی
کی از دست دشمن جفا بردمی؟
4
بتا جور دشمن به دردش پوست
رفیقی که بر خود بیازرد دوست
5
تو با دوست یکدل شو و یک سخن
که خود بیخ دشمن برآید ز بن
6
نپندارم این زشت نامی نکوست
به خشنودی دشمن آزار دوست