سایر · سعدی
حکایت
1
یکی متفق بود بر منکری
گذر کرد بر وی نکو محضری
2
نشست از خجالت عرق کرده روی
که آیا خجل گشتم از شیخ کوی!
3
شنید این سخن پیر روشن روان
بر او بربشورید و گفت ای جوان
4
نیاید همی شرمت از خویشتن
که حق حاضر و شرم داری ز من؟
5
نیاسایی از جانب هیچ کس
برو جانب حق نگه دار و بس
6
چنان شرم دار از خداوند خویش
که شرمت ز بیگانگان است و خویش