مناجات · سعدی
حکایت
1
سیه چرده ای را کسی زشت خواند
جوابی بگفتش که حیران بماند
2
نه من صورت خویش خود کرده ام
که عیبم شماری که بد کرده ام
3
تو را با من ار زشت رویم چه کار؟
نه آخر منم زشت و زیبا نگار
4
از آنم که بر سر نبشتی ز پیش
نه کم کردم ای بنده پرور نه بیش
5
تو دانایی آخر که قادر نیم
توانای مطلق تویی، من کیم؟
6
گرم ره نمایی رسیدم به خیر
وگر گم کنی باز ماندم ز سیر
7
جهان آفرین گر نه یاری کند
کجا بنده پرهیزگاری کند؟
8
چه خوش گفت درویش کوتاه دست
که شب توبه کرد و سحرگه شکست
9
گر او توبه بخشد بماند درست
که پیمان ما بی ثبات است و سست
10
به حقت که چشمم ز باطل بدوز
به نورت که فردا به نارم مسوز
11
ز مسکینیم روی در خاک رفت
غبار گناهم بر افلاک رفت
12
تو یک نوبت ای ابر رحمت ببار
که در پیش باران نپاید غبار
13
ز جرمم در این مملکت جاه نیست
ولیکن به ملکی دگر راه نیست
14
تو دانی ضمیر زبان بستگان
تو مرهم نهی بر دل خستگان