غزل · سعدی
غزل ۵ - دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت...
1
دریغ صحبت دیرین و حق دید و شناخت
که سنگ تفرقه ایام در میان انداخت
2
دو دوست یکنفس از عمر برنیاسودند
که آسمان به سروقتشان دو اسبه نتاخت
3
چو دل به قهر بباید گسست و مهر برید
خنک تنی که دل اول نبست و مهر نباخت
4
جماعتی که بپرداختند از ما دل
دل از محبت ایشان نمی توان پرداخت
5
به روی همنفسان برگ عیش ساخته بود
بر آنچه ساخته بودیم روزگار نساخت
6
نگشت سعدی از آن روز گرد صحبت خلق
که بیوفایی دوران اسمان بشناخت
7
گرت چو چنگ به بر درکشد زمانه دون
بس اعتماد مکن کنگهت زند که نواخت