کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل ۱۱ - آن را که جای نیست همه شهر جای اوست...

1

آن را که جای نیست همه شهر جای اوست

درویش هر کجا که شب آید سرای اوست

2

بی خانمان که هیچ ندارد بجز خدای

او را گدا مگوی که سلطان گدای اوست

3

مرد خدا به مشرق و مغرب غریب نیست

چندانکه می رود همه ملک خدای اوست

4

آن کز توانگری و بزرگی و خواجگی

بیگانه شد به هر که رسد آشنای اوست

5

کوتاه دیدگان همه راحت، طلب کنند

عارف بلا، که راحت او در بلای اوست

6

عاشق که بر مشاهده دوست دست یافت

در هر چه بعد از آن نگرد اژدهای اوست

7

بگذار هر چه داری و بگذر که هیچ نیست

این پنج روزه عمر که مرگ از قفای اوست

8

هر آدمی که کشته شمشیر عشق شد

گو غم مخور که ملک ابد خونبهای اوست

9

از دست دوست هر چه ستانی شکر بود

سعدی رضای خود مطلب چون رضای اوست

متن شعر کپی شد.