غزل · سعدی
غزل ۳۱ - از صومعه رختم به خرابات برآرید...
1
از صومعه رختم به خرابات برآرید
گرد از من و سجاده طامات برآرید
2
تا خلوتیان سحر از خواب درآیند
مستان صبوحی به مناجات برآرید
3
آنان که ریاضت کش و سجاده نشینند
گو همچو ملک سر به سماوات برآرید
4
در باغ امل شاخ عبادت بنشانید
وز بحر عمل در مکافات برآرید
5
رو ملک دو عالم به می یکشبه بفروش
گو زهد چهل ساله به هیهات برآرید
6
تا گرد ریا گم شود از دامن سعدی
رختش همه در آب خرابات برآرید