غزل · سعدی
غزل ۳۸ - ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش...
1
ای روبهک چرا ننشینی به جای خویش
با شیر پنجه کردی و دیدی سزای خویش
2
دشمن به دشمن آن نپسندد که بیخرد
با نفس خود کند به مراد و هوای خویش
3
از دست دیگران چه شکایت کند کسی
سیلی به دست خویش زند بر قفای خویش
4
دزد از جفای شحنه چه فریاد می کند
گو گردنت نمی زند الا جفای خویش
5
خونت برای قالی سلطان بریختند
ابله چرا نخفتی بر بوریای خویش
6
گر هر دو دیده هیچ نبیند به اتفاق
بهتر ز دیده ای که نبیند خطای خویش
7
چاهست و راه و دیده بینا و آفتاب
تا آدمی نگاه کند پیش پای خویش
8
چندین چراغ دارد و بیراه می رود
بگذار تا بیفتد و بیند سزای خوایش
9
با دیگران بگوی که ظالم به چه فتاد
تا چاه دیگران نکنند از برای خویش
10
گر گوش دل به گفته سعدی کند کسی
اول رضای حق طلبد پس رضای خویش