غزل · سعدی
غزل ۵۴ - ای به باد هوس درافتاده...
1
ای به باد هوس درافتاده
بادت اندر سرست یا باده
2
یکقدم بر خلاف نفس بنه
در خیال خدای ننهاده
3
راه گم کرده از طریق صلاح
در بیابان غفلت افتاده
4
خود به یک بار از تو بستاند
چرخ انصافهای ناداده
5
رنج بردار دیو نفس مباش
در هوای بت ای پریزاده
6
دیدی این روزگار سفله نواز
چون گرفت از تو جان آزاده
7
چون تو آسوده ای چه می دانی
که مرا نیست عیش آماده
8
ملک آزادیت چو ممکن نیست
شهر بند هواست بگشاده
9
لاف مردی زنی و زن باشی
همچو خنثی مباش نر ماده
10
هر زمان چون پیاله چند زنی
خنده در روی لعبت ساده
11
بس که با خویشتن بگویی راز
چون صراحی به اشک بیجاده