کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

ترجیع‌بند ·

ترجیع بند

1

ای سرو بلند قامت دوست

وه وه که شمایلت چه نیکوست

2

در پای لطافت تو میراد

هر سرو سهی که بر لب جوست

3

نازک بدنی که می نگنجد

در زیر قبا چو غنچه در پوست

4

مه پاره به بام اگر برآید

که فرق کند که ماه یا اوست؟

5

آن خرمن گل نه گل که باغست

نه باغ ارم که باغ مینوست

6

آن گوی معنبرست در جیب

یا بوی دهان عنبرین بوست

7

در حلقه صولجان زلفش

بیچاره دل اوفتاده چون گوست

8

می سوزد و همچنان هوادار

می میرد و همچنان دعاگوست

9

خون دل عاشقان مشتاق

در گردن دیده بلاجوست

10

من بنده لعبتان سیمین

کاخر دل آدمی نه از روست

11

بسیار ملامتم بکردند

کاندر پی او مرو که بدخوست

12

ای سخت دلان سست پیمان

این شرط وفا بود که بی دوست

13

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

14

در عهد تو ای نگار دلبند

بس عهد که بشکنند و سوگند

15

دیگر نرود به هیچ مطلوب

خاطر که گرفت با تو پیوند

16

از پیش تو راه رفتنم نیست

همچون مگس از برابر قند

17

عشق آمد و رسم عقل برداشت

شوق آمد و بیخ صبر برکند

18

در هیچ زمانه ای نزادست

مادر به جمال چون تو فرزند

19

باد است نصیحت رفیقان

و اندوه فراق کوه الوند

20

من نیستم ار کسی دگر هست

از دوست به یاد دوست خرسند

21

این جور که می بریم تا کی؟

وین صبر که می کنیم تا چند؟

22

چون مرغ به طمع دانه در دام

چون گرگ به بوی دنبه در بند

23

افتادم و مصلحت چنین بود

بی بند نگیرد آدمی پند

24

مستوجب این و بیش ازینم

باشد که چو مردم خردمند

25

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

26

امروز جفا نمی کند کس

در شهر مگر تو می کنی بس

27

در دام تو عاشقان گرفتار

در بند تو دوستان محبس

28

یا محرقتی بنار خد

من جمرتها السراج تقبس

29

صبحی که مشام جان عشاق

خوشبوی کند اذا تنفس

30

استقبله و ان تولی

استانسه و ان تعبس

31

اندام تو خود حریر چینست

دیگر چه کنی قبای اطلس؟

32

من در همه قولها فصیحم

در وصف شمایل تو اخرس

33

جان در قدمت کنم ولیکن

ترسم ننهی تو پای بر خس

34

ای صاحب حسن در وفا کوش

کاین حسن وفا نکرد با کس

35

آخر به زکات تندرستی

فریاد دل شکستگان رس

36

من بعد مکن چنان کزین پیش

ورنه به خدا که من ازین پس

37

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

38

گفتار خوش و لبان باریک

ما اطیب فاک جل باریک

39

از روی تو ماه آسمان را

شرم آمد و شد هلال باریک

40

یا قاتلتی بسیف لحظ

والله قتلتنی بهاتیک

41

از بهر خدا، که مالکان، جور

چندین نکنند بر ممالیک

42

شاید که به پادشه بگویند

ترک تو بریخت خون تاجیک

43

دانی که چه شب گذشت بر من؟

لایات بمثلها اعادیک

44

با اینهمه گر حیات باشد

هم روز شود شبان تاریک

45

فی الجمله نماند صبر و آرام

کم تزجرنی و کم اداریک

46

دردا که به خیره عمر بگذشت

ای دل تو مرا نمی گذاری ک

47

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

48

چشمی که نظر نگه ندارد

بس فتنه که با سر دل آرد

49

آهوی کمند زلف خوبان

خود را به هلاک می سپارد

50

فریاد ز دست نقش، فریاد

و آن دست که نقش می نگارد

51

هرجا که مولهی چو فرهاد

شیرین صفتی برو گمارد

52

کس بار مشاهدت نچیند

تا تخم مجاهدت نکارد

53

نالیدن عاشقان دلسوز

ناپخته مجاز می شمارد

54

عیبش مکنید هوشمندان

گر سوخته خرمنی بزارد

55

خاری چه بود به پای مشتاق؟

تیغیش بران که سر نخارد

56

حاجت به در کسیست ما را

کاو حاجت کس نمی گزارد

57

گویند برو ز پیش جورش

من می روم او نمی گذارد

58

من خود نه به اختیار خویشم

گر دست ز دامنم بدارد

59

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

60

بعد از طلب تو در سرم نیست

غیر از تو به خاطر اندرم نیست

61

ره می ندهی که پیشت آیم

وز پیش تو ره که بگذرم نیست

62

من مرغ زبون دام انسم

هرچند که می کشی پرم نیست

63

گر چون تو پری در آدمیزاد

گویند که هست باورم نیست

64

مهر از همه خلق برگرفتم

جز یاد تو در تصورم نیست

65

گویند بکوش تا بیابی

می کوشم و بخت یاورم نیست

66

قسمی که مرا نیافریدند

گر جهد کنم میسرم نیست

67

ای کاش مرا نظر نبودی

چون حظ نظر برابرم نیست

68

فکرم به همه جهان بگردید

وز گوشه صبر بهترم نیست

69

با بخت جدل نمی توان کرد

اکنون که طریق دیگرم نیست

70

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

71

ای دل نه هزار عهد کردی

کاندر طلب هوا نگردی؟

72

کس را چه گنه تو خویشتن را

بر تیغ زدی و زخم خوردی

73

دیدی که چگونه حاصل آمد

از دعوی عشق روی زردی؟

74

یا دل بنهی به جور و بیداد

یا قصه عشق درنوردی

75

ای سیم تن سیاه گیسو

کز فکر سرم سپید کردی

76

بسیار سیه، سپید کردست

دوران سپهر لاجوردی

77

صلحست میان کفر و اسلام

با ما تو هنوز در نبردی

78

سر بیش گران مکن، که کردیم

اقرار به بندگی و خردی

79

با درد توام خوشست ازیراک

هم دردی و هم دوای دردی

80

گفتی که صبور باش، هیهات

دل موضع صبر بود و بردی

81

هم چاره تحملست و تسلیم

ورنه به کدام جهد و مردی

82

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

83

بگذشت و نگه نکرد با من

در پای کشان، ز کبر دامن

84

دو نرگس مست نیم خوابش

در پیش و به حسرت از قفا من

85

ای قبله دوستان مشتاق

گر با همه آن کنی که با من

86

بسیار کسان که جان شیرین

در پای تو ریزد اولا من

87

گفتم که شکایتی بخوانم

از دست تو پیش پادشا من

88

کاین سخت دلی و سست مهری

جرم از طرف تو بود یا من؟

89

دیدم که نه شرط مهربانیست

گر بانگ برآرم از جفا من

90

گر سر برود فدای پایت

دست از تو نمی کنم رها من

91

جز وصل توام حرام بادا

حاجت که بخواهم از خدا من

92

گویندم ازو نظر بپرهیز

پرهیز ندانم از قضا من

93

هرگز نشنیده ای که یاری

بی یار صبور بود تا من

94

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

95

ای روی تو آفتاب عالم

انگشت نمای آل آدم

96

احیای روان مردگان را

بویت نفس مسیح مریم

97

بر جان عزیزت آفرین باد

بر جسم شریفت اسم اعظم

98

محبوب منی چو دیده راست

ای سرو روان به ابروی خم

99

دستان که تو داری از پریروی

بس دل ببری به کف و معصم

100

تنها نه منم اسیر عشقت

خلقی متعشقند و من هم

101

شیرین جهان تویی به تحقیق

بگذار حدیث ما تقدم

102

خوبیت مسلمست و ما را

صبر از تو نمی شود مسلم

103

تو عهد وفای خود شکستی

وز جانب ما هنوز محکم

104

مگذار که خستگان بمیرند

دور از تو به انتظار مرهم

105

بی ما تو به سر بری همه عمر

من بی تو گمان مبر که یکدم

106

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

107

گل را مبرید پیش من نام

با حسن وجود آن گل اندام

108

انگشت نمای خلق بودیم

مانند هلال از آن مه تام

109

بر ما همه عیب ها بگفتند

یا قوم الی متی و حتام؟

110

ما خود زده ایم جام بر سنگ

دیگر مزنید سنگ بر جام

111

آخر نگهی به سوی ما کن

ای دولت خاص و حسرت عام

112

بس در طلب تو دیگ سودا

پختیم و هنوز کار ما خام

113

درمان اسیر عشق صبرست

تا خود به کجا رسد سرانجام

114

من در قدم تو خاک بادم

باشد که تو بر سرم نهی گام

115

دور از تو شکیب چند باشد؟

ممکن نشود بر آتش آرام

116

در دام غمت چو مرغ وحشی

می پیچم و سخت می شود دام

117

من بی تو نه راضیم ولیکن

چون کام نمی دهی به ناکام

118

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

119

ای زلف تو هر خمی کمندی

چشمت به کرشمه چشم بندی

120

مخرام بدین صفت مبادا

کز چشم بدت رسد گزندی

121

ای آینه ایمنی که ناگاه

در تو رسد آه دردمندی

122

یا چهره بپوش یا بسوزان

بر روی چو آتشت سپندی

123

دیوانه عشقت ای پریروی

عاقل نشود به هیچ پندی

124

تلخست دهان عیشم از صبر

ای تنگ شکر بیار قندی

125

ای سرو به قامتش چه مانی؟

زیباست ولی نه هر بلندی

126

گریم به امید و دشمنانم

بر گریه زنند ریشخندی

127

کاجی ز درم درآمدی دوست

تا دیده دشمنان بکندی

128

یارب چه شدی اگر به رحمت

باری سوی ما نظر فکندی؟

129

یکچند به خیره عمر بگذشت

من بعد بر آن سرم که چندی

130

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

131

آیا که به لب رسید جانم

آوخ که ز دست شد عنانم

132

کس دید چو من ضعیف هرگز

کز هستی خویش درگمانم؟

133

پروانه ام اوفتان و خیزان

یکباره بسوز و وارهانم

134

گر لطف کنی بجای اینم

ور جور کنی سزای آنم

135

جز نقش تو نیست در ضمیرم

جز نام تو نیست بر زبانم

136

گر تلخ کنی به دوریم عیش

یادت چو شکر کند دهانم

137

اسرار تو پیش کس نگویم

اوصاف تو پیش کس نخوانم

138

با درد تو یاوری ندارم

وز دست تو مخلصی ندانم

139

عاقل بجهد ز پیش شمشیر

من کشته سر بر آستانم

140

چون در تو نمی توان رسیدن

به زان نبود که تا توانم

141

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

142

آن برگ گلست یا بناگوش

یا سبزه به گرد چشمه نوش

143

دست چو منی قیامه باشد

با قامت چون تویی در آغوش

144

من ماه ندیده ام کله دار

من سرو ندیده ام قباپوش

145

وز رفتن و آمدن چه گویم؟

می آرد و جد و می برد هوش

146

روزی دهنی به خنده بگشاد

پسته، دهن تو گفت خاموش

147

خاطر پی زهد و توبه می رفت

عشق آمد و گفت زرق مفروش

148

مستغرق یادت آنچنانم

کم هستی خویش شد فراموش

149

یاران به نصیحتم چه گویند

بنشین و صبور باش و مخروش

150

ای خام من اینچنین بر آتش

عیبم مکن ار برآورم جوش

151

تا جهد بود به جان بکوشم

وانگه به ضرورت از بن گوش

152

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

153

طاقت برسید و هم بگفتم

عشقت که ز خلق می نهفتم

154

طاقم ز فراق و صبر و آرام

زآن روز که با غم تو جفتم

155

آهنگ دراز شب ز من پرس

کز فرقت تو دمی نخفتم

156

بر هر مژه قطره ای چو الماس

دارم که به گریه سنگ سفتم

157

گر کشته شوم عجب مدارید

من خود ز حیات در شگفتم

158

تقدیر درین میانم انداخت

چندانکه کناره می گرفتم

159

دی بر سر کوی دوست لختی

خاک قدمش به دیده رفتم

160

نه خوارترم ز خاک بگذار

تا در قدم عزیزش افتم

161

زانگه که برفتی از کنارم

صبر از دل ریش گفت رفتم

162

می رفت و به کبر و ناز می گفت

بی ما چه کنی؟ به لابه گفتم

163

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

164

باری بگذر که در فراقت

خون شد دل ریش از اشتیاقت

165

بگشای دهن که پاسخ تلخ

گویی شکرست در مذاقت

166

در کشته خویشتن نگه کن

روزی اگر افتد اتفاقت

167

تو خنده زنان چو شمع و خلقی

پروانه صفت در احتراقت

168

ما خود ز کدام خیل باشیم

تا خیمه زنیم در وثاقت؟

169

ما اخترت صبابتی ولکن

عینی نظرت و ما اطاقت

170

بس دیده که شد در انتظارت

دریا و نمی رسد به ساقت

171

تو مست شراب و خواب و ما را

بیخوابی کشت در تیاقت

172

نه قدرت با تو بودنم هست

نه طاقت آنکه در فراقت

173

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

174

آوخ که چو روزگار برگشت

از من دل و صبر و یار برگشت

175

برگشتن ما ضرورتی بود

وآن شوخ به اختیار برگشت

176

پرورده بدم به روزگارش

خو کرد و چو روزگار برگشت

177

غم نیز چه بودی ار برفتی

آن روز که غمگسار برگشت

178

رحمت کن اگر شکسته ای را

صبر از دل بیقرار برگشت

179

عذرش بنه ار به زیر سنگی

سر کوفته ای چو مار برگشت

180

زین بحر عمیق جان به در برد

آنکس که هم از کنار برگشت

181

من ساکن خاک پاک عشقم

نتوانم ازین دیار برگشت

182

بیچارگیست چاره عشق

دانی چه کنم چو یار برگشت؟

183

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

184

هر دل که به عاشقی زبون نیست

دست خوش روزگار دون نیست

185

جز دیده شوخ عاشقان را

بر چهره دوان سرشک خون نیست

186

کوته نظری به خلوتم گفت

سودا مکن آخرت جنون نیست

187

گفتم ز تو کی برآید این دود

کت آتش غم در اندرون نیست؟

188

عاقل داند که ناله زار

از سوزش سینه ای برون نیست

189

تسلیم قضا شود کزین قید

کس را به خلاص رهنمون نیست

190

صبر ار نکنم چه چاره سازم؟

آرام دل از یکی فزون نیست

191

گر بکشد و گر معاف دارد

در قبضه او چو من زبون نیست

192

دانی به چه ماند آب چشمم؟

سیماب، که یکدمش سکون نیست

193

در دهر وفا نبود هرگز

یا بود و به بخت ما کنون نیست

194

جان برخی روی یار کردم

گفتم مگرش وفاست چون نیست

195

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

196

در پای تو هرکه سر نینداخت

از روی تو پرده بر نینداخت

197

در تو نرسید و پی غلط کرد

آن مرغ که بال و پر نینداخت

198

کس با رخ تو نباخت اسبی

تا جان چو پیاده در نینداخت

199

نفزود غم تو روشنایی

آن را که چو شمع سر نینداخت

200

بارت بکشم که مرد معنی

در باخت سر و سپر نینداخت

201

جان داد و درون به خلق ننمود

خون خورد و سخن به در نینداخت

202

روزی گفتم کسی چون من جان

از بهر تو در خطر نینداخت

203

گفتا نه که تیر چشم مستم

صید از تو ضعیفتر نینداخت

204

با آنکه همه نظر در اویم

روزی سوی ما نظر نینداخت

205

نومید نیم که چشم لطفی

بر من فکند، و گر نینداخت

206

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

207

ای بر تو قبای حسن چالاک

صد پیرهن از محبتت چاک

208

پیشت به تواضعست گویی

افتادن آفتاب بر خاک

209

ما خاک شویم و هم نگردد

خاک درت از جبین ما پاک

210

مهر از تو توان برید؟ هیهات

کس بر تو توان گزید؟ حاشاک

211

اول دل برده باز پس ده

تا دست بدارمت ز فتراک

212

بعد از تو به هیچ کس ندارم

امید و ز کس نیایدم باک

213

درد از جهت تو عین داروست

زهر از قبل تو محض تریاک

214

سودای تو آتشی جهانسوز

هجران تو ورطه ای خطرناک

215

روی تو چه جای سحر بابل؟

موی تو چه جای مار ضحاک؟

216

سعدی بس ازین سخن که وصفش

دامن ندهد به دست ادراک

217

گرد ارچه بسی هوا بگیرد

هرگز نرسد به گرد افلاک

218

پای طلب از روش فرو ماند

می بینم و حیله نیست الاک

219

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

220

ای چون لب لعل تو شکر نی

بادام چو چشمت ای پسر نی

221

جز سوی تو میل خاطرم نه

جز در رخ تو مرا نظر نی

222

خوبان جهان همه بدیدم

مثل تو به چابکی دگر نی

223

پیران جهان نشان ندادند

چون تو دگری به هیچ قرنی

224

ای آنکه به باغ دلبری بر

چون قد خوش تو یک شجر نی

225

چندین شجر وفا نشاندم

وز وصل تو ذره ای ثمر نی

226

آوازه من ز عرش بگذشت

وز درد دلم تو را خبر نی

227

از رفتن من غمت نباشد

از آمدن تو خود اثر نی

228

باز آیم اگر دهی اجازت

ای راحت جان من، و گر نی

229

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

230

شد موسم سبزه و تماشا

برخیز و بیا به سوی صحرا

231

کان فتنه که روی خوب دارد

هرجا که نشست خاست غوغا

232

صاحبنظری که دید رویش

دیوانه عشق گشت و شیدا

233

دانی نکند قبول هرگز

دیوانه حدیث مرد دانا

234

چشم از پی دیدن تو دارم

من بی تو خسم کنار دریا

235

از جور رقیب تو ننالم

خارست نخست بار خرما

236

سعدی غم دل نهفته می دار

تا می نشوی ز غیر رسوا

237

گفتست مگر حسود با تو

زنهار مرو ازین پس آنجا

238

من نیز اگرچه ناشکیبم

روزی دو برای مصلحت را

239

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

240

بربود جمالت ای مه نو

از ماه شب چهارده ضو

241

چون می گذری بگو به طاوس

گر جلوه کنان روی چنین رو

242

گر لاف زنی که من صبورم

بعد از تو، حکایتست و مشنو

243

دستی ز غمت نهاده بر دل

چشمی ز پیت فتاده در گو

244

یا از در عاشقان درون آی

یا از دل طالبان برون شو

245

زین جور و تحکمت غرض چیست؟

بنیاد وجود ما کن و رو

246

یا متلف مهجتی و نفسی

الله یقیک محضر السو

247

با من چو جوی ندید معشوق

نگرفت حدیث من به یک جو

248

گفتم کهنم مبین که روزی

بینی که شود به خلعتی نو

249

در سایه شاه آسمان قدر

مه طلعت آفتاب پرتو

250

وز لطف من این حدیث شیرین

گر می نرسد به گوش خسرو

251

بنشینم و صبر پیش گیرم

دنباله کار خویش گیرم

متن شعر کپی شد.