مثنوی · پروین اعتصامی
احسان بی ثمر
1
بارید ابر بر گل پژمرده ای و گفت
کاز قطره بهر گوش تو آویزه ساختم
2
از بهر شستن رخ پاکیزه ات ز گرد
بگرفتم آب پاک ز دریا و تاختم
3
خندید گل که دیر شد این بخشش و عطا
رخساره ای نماند، ز گرما گداختم
4
ناسازگاری از فلک آمد، وگرنه من
با خاک خوی کردم و با خار ساختم
5
ننواخت هیچگاه مرا، گرچه بیدریغ
هر زیر و بم که گفت قضا، من نواختم
6
تا خیمه وجود من افراشت بخت گفت
کاز بهر واژگون شدنش برفراختم
7
دیگر ز نرد هستیم امید برد نیست
کاز طاق و جفت، آنچه مرا بود باختم
8
منظور و مقصدی نشناسد بجز جفا
من با یکی نظاره، جهان را شناختم