غزل · پروین اعتصامی
از یک غزل
1
بی روی دوست، دوش شب ما سحر نداشت
سوز و گداز شمع و من و دل اثر نداشت
2
مهر بلند، چهره ز خاور نمینمود
ماه از حصار چرخ، سر باختر نداشت
3
آمد طبیب بر سر بیمار خویش، لیک
فرصت گذشته بود و مداوا ثمر نداشت
4
دانی که نوشداروی سهراب کی رسید
آنگه که او ز کالبدی بیشتر نداشت
5
دی، بلبلی گلی ز قفس دید و جانفشاند
بار دگر امید رهائی مگر نداشت
6
بال و پری نزد چو بدام اندر اوفتاد
این صید تیره روز مگر بال و پر نداشت
7
پروانه جز بشوق در آتش نمیگداخت
میدید شعله در سر و پروای سر نداشت
8
بشنو ز من، که ناخلف افتاد آن پسر
کز جهل و عجب، گوش به پند پدر نداشت
9
خرمن نکرده توده کسی موسم درو
در مزرعی که وقت عمل برزگر نداشت
10
من اشک خویش را چو گهر پرورانده ام
دریای دیده تا که نگوئی گهر نداشت