مثنوی · پروین اعتصامی
اشک یتیم
1
روزی گذشت پادشهی از گذرگهی
فریاد شوق بر سر هر کوی و بام خاست
2
پرسید زان میانه یکی کودک یتیم
کاین تابناک چیست که بر تاج پادشاست
3
آن یک جواب داد چه دانیم ما که چیست
پیداست آنقدر که متاعی گرانبهاست
4
نزدیک رفت پیرزنی کوژپشت و گفت
این اشک دیده من و خون دل شماست
5
ما را به رخت و چوب شبانی فریفته است
این گرگ سالهاست که با گله آشناست
6
آن پارسا که ده خرد و ملک، رهزن است
آن پادشا که مال رعیت خورد گداست
7
بر قطره سرشک یتیمان نظاره کن
تا بنگری که روشنی گوهر از کجاست
8
پروین، به کجروان سخن از راستی چه سود
کو آنچنان کسی که نرنجد ز حرف راست